تبليغاتX
رد پای دوست
...هــر چـــه می خـــواهـــــد دل تنگــــت بگــــو...

زندگي خالي نيست  

 

مهرباني هست...سيب هست...ايمان هست...

آري... تا شقايق هست، زندگي بايد کرد

 

در دل من چيزي اسـت،

 

مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح

وچنان بي تابم ، كه دلم مي خواهـد

بـدوم تا ته دشت، بروم تا سركـوه

دورهـا آواييست، كه مرا مي خواند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 20:17  توسط نسرین | 

زنـدگی خـوردن و خـوابیـدن نیـسـت

 

      انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست

 

            زنـدگی   چـون   گـل   سـرخی   اسـت

 

                 پرازخاروپرازبرگ و پرازعـطر لطیـف

 

                      یـادمان   باشـد   اگـر   گـل   چیـدیـم

 

                           عـطـر و بـرگ و گـل  و خـار، هـمه

 

                                هـمــسایه  دیـوار به دیـوارهـم اند...

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 آذر1387ساعت 11:24  توسط نسرین | 

یادمان باشـد اگـر شاخـه گلی چیـدیـم...

 

    وقت پـرپـرشدنـش سـوزونوایی نکنیم... 


         یـادمان  باشـد  سـر  سـجاده   عـشـق...

 

              جزبرای دل محبـوب، دعایی نکنیـم...


                    یادمان باشد ازامـروز خطایی  نکنیـم...

 

                          گرچه درخود بشکستیم، صدایی نکنیم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت 15:36  توسط نسرین | 

کاش رويا هايمان، روزي حقيقت مي شدند

تنـگـناي سيـنه ها، دشـت محـبـت مي شـدند

 

سادگي، مهروصفا، قانون انسان بودن است

کاش قـانونهايمان، يک دم رعايت مي شدند

اشـکـهاي هـمدلي از روي مکراست و فـريب

کاش روزي چـشم هامان، با صداقت مي شدند

گاهي  از غـم  مي شـود،  ويـران  دلـــم ...

 

کاشکي دلها، همه مردانه قسمت مي شدند... 

   

+ نوشته شده در  شنبه 16 شهریور1387ساعت 14:49  توسط نسرین | 

بـه نام خدایی که اگرحکم کند ما همه محکومیم

 .

 

الو ... الو... سلام ...

 

"کسي اونجا نيست؟؟ مگه اونجا خونه خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟"

 

يه صداي مهربون! مثل اينکه صداي يه فرشتـس: بله..با کي کارداري کوچولو؟

 

"خدا هـسـت؟ باهاش قرارداشتم... قول داده امشب جوابمو بده."

 

" بگو من مي شنوم... "

 

کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي؟ من با خدا کار دارم ...

 

" هرچي ميخواي به من بگو، قـول ميدم به خدا بگم. "

 

صداي بغض آلودش،آهسته گفت: "يعـني خدام منو دوست نداره؟؟؟ "

 

فرشـته ساکت بود. بعـد ازمکثي نه چندان طولاني:

 

" نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ "

 

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشاربغض شکست وبرروي گونه اش غـلطيد و

 

باهمان بغض گفت:" اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنم.."

 

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت؛

 

" بگو زيبا بگو. هـر آنچه را که بردل کوچکت سنگيني مي کند بگو !

 

ديگربغض امانش را بريده بود، بلند بلند گريه کرد وگـفت:

 

خدا جون خداي مهربون، خـداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذاربزرگ شم

 

" چرا...؟ اين مخالف تقديره. چرا دوست نداري بزرگ بشي؟ "

 

" آخه خدا من خيلي تو رودوست دارم قد مامانم ده تا دوستت دارم.اگه بزرگ شم نکنه مثـل

 

بقيه فراموشت کنم؟ نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم؟ مثـل بقيه که بزرگ شدن و

 

حرف منو نمي فهمن.مثل بقيه که بزرگـن و فکر ميکنن مـن الکي ميگم با تو دوستم. مگه ما

 

با هم دوست نيستيم؟ پس چرا کسي حرفـمو باور نمي کنه؟ خداچرا بزرگا،حرفاشون سخت

 

سخته؟ مگه اين طوري نمي شه باهات حرف زد"

 

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:

 

" آدم ،محبوب ترين مخلوق من. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه.

 

کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب، منوازخودم طلب مي کردند تا تمام دنيا در

 

دستشان جا مي گرفت. کاش همه مثل تو مرا براي خودم مي خواستند. دنيا براي تو کوچک

 

است بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نـشوي" ...

 

کودک کنارگوشي تلفن،درحالي که لبخند برلب داشت درآغوش خدا به خواب فرورفـت.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 9:49  توسط نسرین | 

بوی باران،  بـوی سبزه،  بوی خاک

 

شـاخه های شسته، باران خورده پاک

 

آسمان آبی و ابرسـپید، برگ های سبزبیـد

 

عطرنرگس، رقص باد، نغمه شوق پرستوهای شاد

 

خلوت گرم کبوترهای مـست

 

نرم نرمک می رسد اینک بهار،خـوش بـه حال روزگار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 11:41  توسط نسرین | 

كاش مي شد ازميان ژاله ها              جرعه اي از مهرباني را چشيد

 

درجواب خوبها جان هديه داد            سختي  و  نامهرباني  را  نـديـد

 

كاش ميشد بامحبت خانه ساخت          يـك اطاقـش را  به مرواريد داد 

 

كـاش مي شـد بر تمام مردمان           پيـشوند نـام انسـان را گـذاشـت

 

كـاش مي شد كه دلي را شاد كـرد       بر لب خشكيده اي يك غنچه كاشت

 

كـاش مي شـد درستاره غـرق شد       در نگـاهش عـاشقـانه  تـاب خـورد

 

كـاش مـي شد  مثـل قـوهاي سپيد       از لـب درياي مـهـرش آب خــورد

 

كاش مي شد با كلامي سرخ و سبز     يـك دل غمـديده را تسـكين دهیم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 8:56  توسط نسرین | 

در مداد پنج خاصیت است که اگر بدست بیاوری ، تمام عمر به آرامش می رسی:

 

1.میتوانی کارهای بزرگ انجام دهی،اما نباید هرگز فراموش کنی دستی وجود دارد که

 

توراهدایت میکند، اسم این دست خداست. او باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

 

2.گاهی باید ازآنچه که مینویسی دست بکشی و ازمداد تراش استفاده کنی این باعث می شود

 

مداد کمی رنج بکشد اما آخرکار،نوکش تیزترمی شود. پس بدان باید رنج را تحمل کنی، چرا

 

که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

 

3. مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه،ازپاک کن استفاده کنی، بدان که

 

تصحیح یک کارخطا، کاربدی نیست.درواقع ایکه خودت را درمسیردرست نگه داری،مهم

 

اسـت.

 

4. چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، ذغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس

 

همیشه مراقب باش درونت چه خبر است؟

 

5. وسرانجام مداد همیشه اثری از خود به جا می گذارد. بدان هـر کار در زندگی ات میکنی

 

ردی بجا می گذارد وسعی کن نسبت به هرکاری که میکنی هوشیارباشی وبدانی چه میکنی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 23:35  توسط نسرین | 

بیشتـر مـا آدمـا البته نه همه ، وقتی که خواسته هامـونو از خـدا دریافـت می کنیـم ،

 

می ریم و پشت سرمونم نگاه نمی کنیم. امـا چقـدر زیبا می شد اگر گـاهی از

 

 خـداوند به خـاطر تموم جـواب های قـشـنـگی که بـه مـا داده تشـکـر

 

 کـنـیـم. . .

 

باور کنید بیشترازچند ثانیه طول نمی کشه !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 19:39  توسط نسرین | 

كاش مي شد بارديگرسرنوشت راازسرنوشـت

 

كاش مي شد هر چه هست بردفترخوبي نوشت

 

كاش مي شد ازقلم هايي كه برعالم رواسـت

 

بامـحـبـت، با وفـا، بـا مهـربانـي هـا نـوشـت

 

كاش مي شد اشتباه هرگـز نبودش در جـهـان

 

داستان  زندگـاني  بـي غـلـط  حـتـي نـوشـت

 

كاش دلها ازازل مهمور حسـرتـها نبود...

 

كاش اين همه اي كاشها بردفتردلها نبود...

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 18:1  توسط نسرین | 

نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود. اوبه کارفرمایش گفت که می خواهد ساختن

 

خانـه را رها کند واززندگی بی دغـدغـه درکنارهمسروخانواده اش لـذت ببرد.

 

کارفرما ازاینکه دید کارگرخوبش می خواهد کارراتـرک کند، ناراحت شد. اوازنجار پیر

 

خواست که به عنوان آخرین کار، تنها یه خانه دیگربسازد. نجار پیرقبول کرد، اما کاملا

 

مشخص بود که دلش به این کارراضی نیست. او برای ساختن این خانه، از مصالح بسیار

 

نامرغوبی استـفاده کرد و با بی حوصلگی به ساختن خانه ادامه داد. وقتی کاربه پایان رسید،

 

کارفرما برای وارسی خانه آمد. اوکلید خانه رابه نجارداد وگفت:«این خانه متـعلق به توست.

 

این هـدیه ای است از طرف من برای تو» نجار یـکه خورد.

 

مایه تأ سف بود... اگرمی دانست که خانه ای برای خودش میسازد،حتما کارش رابه گونه ای

 

دیگرانجام می داد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 1:22  توسط فروغ | 

مـن دلم مي خـواهد خانـه اي داشــته باشم پر دوست

 

كــنـج  هـر  ديوارش  دوستانم  بنشـينـند  آرام

 

گــــل بـگــو ، گـل بـشنــو

 

هركـسي مي خواهد، وارد خانه پر مهـــر و صفامان گردد

 

شـرط وارد گـشتــن ، شــســـتـشـوي  دلـهـاسـت

 

شـرط آن،داشتن يك دل بي رنگ ورياست

 

بردرش ، بـرگ گلي مي كـوبـم

 

و بـه يادش ، با قـلـم سـبــز بــهــار مـي نويـسـم :

 

"اي دوست، خـانه ی دوستي ما اينجاست"

 

تا كه سهراب نپرسد دیگــر ،

 

خانه دوست كجاست...

 

***********************************************

 

 

***********************************************

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 10:3  توسط نسرین | 

پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب

 

برایش آورد. پسر بچه پرسید: «یک بستنی میوه ای چند است؟» پیشخدمت پاسخ داد:«پنجاه

 

سنت». پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید:«یک بستنی

 

ساده چند است؟» در همین حال، تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با

 

عصبانیت پاسخ داد:«سی و پنج سنت». پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت:«لطفا یک

 

بستنی ساده.» پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن

 

بستنی ،پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتی پیشخدمت باز گشت، از آنچه دید حیرت

 

کرد. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی، دو سکه پنج سنتی و پنج سکه ی یک سنتی گذاشته

 

شده بود برای انعام پیشخدمت...

+ نوشته شده در  جمعه 24 فروردین1386ساعت 14:13  توسط فروغ |